دوست داشتم فقط خودمو گٍلی کنم دراز بکشم توی خاک و هر بلایی که میشد سر خودم در بیارم کوزه رو برداشتم آب بخورم واقعا شکسته بود !. آب که میریخت روی لباسم انگار کسی تنمو قلقلک میداد . وای حسی به خاک و عشقی به گل داشت وسوسم میکرد . خنک و سرد با صدای اذونی که هواییم کرده بود . خاک و گل و ... بهش میگفتم دستات گٍلیه میگفت خودم گلیم تا چه برسه ....خودتون گل بازی و ژس گرفتن و پنجره و دستاش و ظرافتش دقتشو ببین؟ و هنرش! و آفرینش!
تنها کوزه گری و سفال سازی شهر توی روستای خودمون بود . توی کوچه باغ بابا بزرگ نزدیک باغ محوطه .
پارسال وقتی فهمیدم که کارگاه سفال گری توی شهرمون هست اونم توی روستای خودمون داشتم آتیش میگرفتم . ترم دوم تحقیقی قبول کرده بودم واسه درس سفالم که مربوط به کارگاه سفال گری بود . اونوقت من دیوانه توی مشهد دنبال یه کارگاه سفال گری میگشتم . جالبه نه ؟!!!
پی نوشت : میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره واقعا راست میگن ها
عکس1. عکس2. عکس3 وقتی از مشهد برمیگشتم دلم نیومد دوربینی که وحیده قرضی داده بود و در نیارم و از تو اتوبوس عکس نگیرم خوب دیگه یه جورایی وحشی بودم.
چند روزي مشهد بودم . اي !! خوش كه نميشه گفت ولي بد نبود دنبال خونه بوديم و اسباب كشي و هزار بد بختي و مكافات ديگه كه جاي گفتنش نيست . فعلا برگشتم خونه خودمون قراره با بچه ها بريم اردو عكاسي ! شايدم تنهايي كه حالشم بيشتره . حالا احساس ميكنم چقدر روزهاي ...
از پرواز برگهاي خزان نمي هراسم . پرنده جايش در قفس است .
از سايت ترشيز دات كام ديدن كنيد جالبه !!
دیوار کوچه های مدینه چه قدر سختند و چه قدر پوستشان کلفت وچه قدر بی حیا شاید صبور ونجیب و پنهانکده تاریخ.
من دیوارم.من شاهد عینی بسیاری از حوادثم.من با دست نبی خدا بنا شده ام ودست یاس نبی را گاه تکیه گاه وگاه کلوخی روی سرخی خورشید و گاهی شاهد تیرهایی بوده ام.
و روزی شاهد اولین روزهای بنیانگذاری تشیع.آری من شاهد بودم زنی با دو فرزندش کوچه به کوچه برای دفاع از وصی نبی آرام وقرار نداشت.
من دیوارم.شاید بی شرم شاید سینه ام پر از حکایتهاست آنگاه که سایبان بودم وگاه پناه بان شما.چرا فرو نریختم از صلابت قدم های فاطمه در را ه مسجد برای فراخوانی عالم به تشیع وپیروی از حجت حق.
چرا از درد ترک برنداشتم هنگامه ی یاس بین من و درب.
چرا مانده ام؟ چرا درمانده ام؟
و روز مادر مبارکباد...وروز مادر به مادران شهیدمان مبارک تر...
از کامنت های دوست خوبم مهدی ابراهیمی تقدیمی از سعید به تمام مادران دنیا
این عکس هم از دوست خوبم خاتمی عزیز تقدیم به شما مادران بزرگ و مهربون.
دیبشب بیدار بودم و تا ساعت های ۳.۱۵صبح با این کامپیوتره ور میرفتم که یهو دارم افقی تکون میخورم و بعدش تکون های شدید تر که دیگه جهتش از بین رفته بود . صدای لاالهالاللهی بود که بلند شد . نمیدونم با چه سرعتی خودمو به حیاط رسوندم. بابا توی باغچه و مامان هم نشسته روی فرش و آبجی خانوم هم که به خودشون اجازه بلند شدن از رختخواب رو نداده بودن . وای که چه وحشتناکه این زلزله تن آدم خود به خود میلرزه . همه این اتفاقها در ۵ ثانیه افتاد ! شاید هم تو همین ۵ ثانیه نابود میشدیم !. یعنی امشب هم ؟! نه تو رو خدا نه!!
اگه نيم ساعت قبل از ناهار قرص مخمر بخوري و سر سفره هم آبگوشت چربو چيلي مامان رو همراه يه دوغ تگري تو ليوان آبي رنگ سفالي سر بكشي . حتما باد خنك كولر چشاتو شهلا ميكنه و اونوقت بالش نازنينه كه سمت خنك ترين نقطه خونه پرت ميشه تا سعيد آماده يه خواب گربه اي معروفش بشه . آخ كه چه كيفي داره زندگي در كنار خانواده . تازه آدم موقعي احساس رفاه ميكنه كه وقتي از خواب نازنين بلند ميشي مي بينه مامان با يه پارچ و ليوان آب سرد . همراه با يه ظرف انگور و آلو چهار زانو منتظر پسر دردونشه تا بياد و ميوه ميل كنه !!! اومممممممممممممممممممم عجب حالي داره اين تابستون بدون بيرجند و گرما.
ضميمه: ديروز جاتون خالي گچ كاري سقف خونه يكي از خنده دارترين جمعه هاي منو رقم زد . نبودين ببينين بابا با چه مهارتي ؟ !! گچ كاري ميكرد البته خوش سفيد شده بود بس كه گچ به سر و صورت و شلوار راه راهش ريخته بود طفلي مامان... تازه خيلي شانس آورديم فزش ها رو جمع كرديم وگر نه يه زندگي گچي داشتم ؟!
گاهی اوقات اعصابم که به هم میریزه خونه دیگه عزا دارن از پسم بر نمیان . به معنای واقعی ولم میکنن و دور برم نمیان . دیروز یکی از اون روزا بود که طفلی مامانم مقابل خشانت من قرار گرفت . باهاش حرف نزدم چون اگه ادامه میدادم خیلی بد میشد این عکس رو صمیمانه تقدیم عزیز ترینم کس زندگیم میکنم . مامان جون دوست دارم

تصور اینکه حتی واسه یه لحظه کسی از دستم ناراحت و یا دلخور باشه مثل خوره میفته به جونم و هی آذارم میده . اصلا مهم نیست که من مقصر باشم یا کسی دیگه . مهم اینه که من دیگه اون روزم رو از دست دادم و توی روز شمار زندگیم اون روز حروم شده . گذشته از اینها میخوام این عکس رو که توی چمدون عکسم قایم کرده بودم به کسی که دوسش دارم تقدیم کنم وحیده عزیز
ضمیمه۱: گاهی اوقات حرف ها و صحبت ها نشون دهنده اون چیزی نیستن که ما فکر میکنیم . مهم دله که آدم باید اونو درک کنه
ضمیمه۲:من با این عکس ازت معضرت خواهی میکنم و قول میدم که دیگه ناراحتت نکنم قول قول .
بعضی اوقات سلام کردن به پیر مرد های زحمت کش اونقدر شیرینه که آدم حال می کنه یه چند ساعتی پای صحبتشون بشینه این پیر مرد از همون آدماست.
نگاهت که میکنم
خنده ام میگیرد از این همه بی اعتنایی
هی! همبازی گرم کودکی
آقای سرد این روزها
خنده های بی ریایت را
کجا جا گذاشته ای؟!
*قلعه بیرجند* روزهای پایانی حضورم در بیرجند . واقعا دو سال عجیب و پر نوسان بود که گذشت.

