تبليغاتX
یک چمدان عکس کهنه

یاد دوستان
شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 15:44

  چیکار کنم آخه یه چند مدتیه که نتونستم و واقعا درگیری های زیادی داشتم نه روحی ها نه .طی آخرین خبرها ازدوستان دوره دانشگاهی . مجید و اون مهدی گور به گوری سر از کاوش های گرگان در آوردن و خوب بیچاره ها کنکور که قبول نشدن و میرن کارگری . از عمو رضا هم خبر میرسه که همدان و کوه هاشو تنهایی(طفلکی)به یاد... دونه دونه فتح کرده و با خورشید هم اتاقه و از اینکه با هم هستند احساس خوبی داره؟...بزرگترین آدم جهان هم که امین باشه با عروس هم خونه شده ! البته من نمیگم عروس خودش میگه...همشهریه و خوب با هم میسازن .از روزی هم که فراق دوستان رو دیده و تنها شده با ورودی های خوب و نازنین ...ای بد نمیگذره انگاری...طی خبرهای واصله حسین آقای گلشن هم یا آخر های شب دیده میشه که با خودش حرف میزنه و توی توهمه یا اینکه پای کیوسک تلفن منتظره که باهاش تماس بگیرن. البته همون توهمات کار دستش داده ..بماند...خیابون گردی های احسان هم مثل خودم تمومی نداره و تماس های مکررمن حاکیست که حتی تو خیابون هم دیده نمیشه ..شاید توی یه خونه داره کارایی میکنه که مردم نباید دستش ببینن .نمیدونم ما کی باید شیرینیاین دو جفت عاشق بخوریم خدا قسمت کنه امام رضا بطلبه و جوار امام رضا شیرینی این دو گنجشکو بخوریم. خبرهای مهم تر اینکه اوضاع خونه تو بیرجند وخیم تر هم شده و بعضی ها خونه هاشون پر سوسک بوده و از قضا خبر هم نداشتن و طی مراحلی سخت و مشکوک مشاهده شده.البته اینها در گرفتن خونه هنوز مهارت کافی رو کسب نکردن. مهدی خان بیرجندی هم که خوب خبری ندارم ولی فکر میکنم هنوز با همون قافه و همون لباسا داره به کار خودش در غم نامه هاش و شعارهاش ادامه میده !!!. ازگوشه و کنار بیرجند هم خبرهایی رسیده که بدلیل موثق نبودنش از ذکرشون خودداری میکنم.

   راستی کاشمر هوا خوبه و مرطوب و نم داره. لطف دوستان اصلا نمیخواد شامل من بشه .من همه خبرها رو از احوال خودم میدم.نیاز نیست زحمت بکشین. این جمله رو واسه کسایی مینویسم که اِند رفاقتن.....

ضمیمه رایگان :یه تهدید جدی هم داشته باشم اینکه اگه احساس کنم کسی به دوستان من در بیرجند توهین یا آزاری رسونده بلند میشم میام تمام وجودشو پر خاک اَره میکنم برمیگردم.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
روزمرگی های من!!
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 12:4

....لنگه ظهر از خواب بیدار میشم و یک روز گرم رو شروع میکنم و حالم بده از اون همه غذایی که سحر چپوندم تو معدام. اگه نیاز باشه موهامو هم شونه میکنم و به ناتوانی هر چه تمام تر سر از کافی نت در میارم و وای پشت سیستم هم که نمیدونم ساعت کجا میره ؟.... احساس میکنم شیکمم گرسنست و به خونه که میرسم به مامان که داز کشیده و همیشه هم حواسش به همه جا هست !! میگم چایی نداریم ؟ و او هم مثل  همیشه میخدنه!! و نوید خوابیدن تا دم افطار رو میده .روده هام دارن اره میشن و حالم داره به هم میخوره از گرسنگی . به هر فلاکتی که هست خودمو گول میزنم و جلوی کولر . میرم زیرپتو و با فکر اینکه افطار چند تا بامیه بخورم !! میخوابم و دم افطار هم مثل گربه های گیج بعد از برخورد به در و دیوار و آخ و اوخ سر سفره میشینم و نمیدونم دعایی هم خونده و ناخونده خرمایی میخورم . انگار که دیگه شیکم گور به گوری منم هیچ نیازی به سیر کردنش نمیبینه .!! شایدم تلاش خودشو در ترشحاتش کرده و نیازی به سیر شدن نداره؟! اما باور کنین شیکمم خالی سیر میشه!...بعد از مراسم افطار خورون. دیوانه بازی های من با داد و هوار و ادا و اطفارای مخصوص سعید شروع میشه ... و مامان هم میدونه که خل بازی های پسر ته تغاریش به جایی بر نمیخوره و تازه خنده هم میکنه و بعد هم میگه دیوانه ی مامانه دیگه ...مثل همون نارنجی مامان...! باید بفهمم دچار روزمرگی شدم یا نه .از الان میدونم که فردا چیکار میکنم...وای نه...

ضمیمه: دلم واسه غزل کوچولو تنگ شده ....

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 19:50

بلند ترین پست وبلاگم رو گذاشتم ....اما دٍلتش کردم چون دوست داشتم.

ضمیمه:تو خونه میخندم تا گًٍریم بگیره

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب
کسی دیگر نمی آید...
شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 11:21
تنهایی

آینده ای ...

تکرار باید ها

اتاقی فراتر از تو

چشم به راه ...

صدایی دیگر نمی آید . چشم هایم بسته!!! و دیگر کسی نمی آید ... من منتظرم و چشم هایم نیمه باز... باز میشود هر شب...

ضمیمه:عکس های این پستم رو دوست خوبم صادق رحمانی گرفته.

ضمیمه۱: عکسی رو که خیلی دوسش دارم

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
اینجا خانه ی من است
دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 11:59
اینجا خانه ی من است

بقیه ی عکس ها از نماشگاه عکس گروهی اینجا خانه ی من است. عکس1. عکس2. عکس3. عکس4. عکس5. عکس6. عکس7.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب
وقتی رفت!!
شنبه یکم مهر 1385 ساعت 12:56

وقتی رفت

 

سرما درست از شب رفتن شروع شد

رفتي و برف روي سر من شروع شد

 

رفتي و آه ، بر سرم آوارهاي شهر

اول ازين اتاق نشيمن شروع شد

 

اين قصه تازه قسمت گرمش رسيده بود

ارديبهشت بود كه بهمن شروع شد

 

قطعا تو آمدي كه بماني از ابتدا

ترديدهاي ذهن تو بعدا شروع شد

 

رفتي و ماند از تو مدادي و دفتري

رفتي هزار سال نوشتن شروع شد

                           شعر از علی اصغر داوری

ضمیمه: دوست داشتنی ترین روزهای پاییز صدای برگهایست که زیر پایم نال مزنند .برای خودم.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب