باسايه های خيالی که حرف ميزنم/ احساس ميکنم چگونه نبوده ام /جز در خيال خودم /احساس ميکنم/چگونه آويز بوده ام /از لبه های انتهای زمينی/با سايه های خيالی/با سايه خودم که حرف ميزنم /احساس ميکنم/ساعت به وقت پنج عصر دنگ ميزند/و آنگاه زنی عبور ميکند/با گيسوانی به شکل شاخه هاي درختان/با رنگ های زرد و قرمزو../آه پاييز ميشود انگار ناگهان/و من حرف ميزنم با او/با سايه های خيالی/و عقربه ها از ساعت پنج جُم نمی خورند/..../آويز بوده ام از لبه هاي انتهاي زميني/و باد ميوزيد/از دور دستهاي مسموم/و من تاب ميخوردم/مثل پاندول ساعتي/۱.۲.۳/وساعت به وقت پنج عصر دنگ ميخورد/ و من پرت ميشوم به انتهاي مخروط پيچ پيچ/به عمق خواب و تهوع/مخروط پيچ پيچ تصوير كاج هاست/در چشم آن زني كه عبور ميكند/با گيسوان زرد و قرمز و پاييز/با شكل شاخه هاي درختاني كه نيستند/و من هميشه عصرها /حرف ميزنم با او/با سايه ي خودم/با سايه هاي خيالي
ضمیمه۱: شاید این عکس رو باید به یه نفر تقدیم کنم .به عزیزی به خاطر راهی که رفت و آخرش را ندیدیم .ثمره اش مستنداتی که هر روز تخریب میشود و غم از دست دادنش مرا میجود .تکه عکس هایی که هر روز دیدنش اما چه فایده؟ همه ی عمق تاریخ کاشمر در دیدگانمان تخریب میشود و تو ناجی این بزرگ هستی .برخیز و کاری کن تا باب التاریخ کاشمر را چنان در پیش رویت نسوزانند!.از ارگ که دوری لااقل بارعیت نشین باش ...به حمید رضا بی تقصیر فدافن
از اونی هم که فکر میکردم جلو تر رفته واقعا میدونم داره جه اتفاقی میافته.سایت هایی که به پست مرد دوشلواره لینک دادن رو ببینین:
۲:دو در دو
۴:گفتنی
۶:یک روانشناس
۱۰:اختر قاسمی
۱۱:سایت صبحانه
لطفا برای مطلب و عکس های پست مرد دوشلواره و همچنین پست آیینه بخت و بوی خوش زندگی از لینک مطلب استفاده شود.با تشکر از همه ی کسانی که به این مطلب لینک دادن
آری میشود و از این توانستن ها بسیار است ... بسیار است؟...ای کاش اون روز بودید و دسته گل های بد بو و رنگ پریده را در دستان دخترکانی که کنار این جوان مرد جسور میلرزید رو مي ديديد...و شاید !.شاید آرزویی جز خوشبختی نمی کردند و در دل کوچک خود شبیه خودشان گریه میکردند ...کسی چه میداند؟... گيرم ثبت مطلب گذشته به نوعی طنز و نقدی طنز گونه باشد .اما حال که به خود آمدم و نقد دوستان و لینک های این اتفاق مهم را خواندم واقعا ً نمیدانم چه بگويم !!!
زندگي پشت دار قالي در اتاقي به روشنايي يك لامپ ۱۰۰... زندگي ؟.....آيينه ي فرداي دختركاني كه شايد فقط آن شب را در هواي بوي خوش بودند و بس!...

نميدونم... واقعا داشتم شاخ در ميآوردم. پشت گوشي كه تعريف ميكرد هنگِ هنگ بودم.خلاصه براي عكس گرفتن از اين مهم راهي روستا شديم.تازه وقتي مخم به اوج هنگي خودش رسيد كه متوجه شدم اين پسره ۱۶ سالشم بيشتر نبوده كه دو تا عروس هم سن و سال خودشو با هم و تو يك عروسي به خونه ي بخت مي بره. تا يك زندگي تاريخي رو در كتاب تاريخ ايران ثبت كنه . هر كاري ميكردم كه با دوربينم از اين داماد و دوتا عروس كنارش عكس بگيرم مغزم فرمان نميداد... آيا مغز شما فرمان ميداد؟... هر كدام از زوجين ِ اين مرد شجاع كه در روستاي دهميان آخرين روستا از توابع كوهسرخ كاشمر زندگي ميكردند اظهار خرسندي و علاقه مندي از اين وصلت داشتند و شا داماد هم كه خوب عامل اين دسته گل بوده خوشحال ِ خوشحال تشريف داشتن و دليل اين كارش رو هم عشق و علاقه نسبت به همسرانش ميدونست!.جالب اين جا بود كه اين جوان مرد ۱۶ ساله ابتدا با دختر عمه ازدواج ميكنه و بعد به دنبال عشق و احساس دلش ميره كه يك نفر ديگه رو هم به عنوان همسر انتخاب ميكنه در واقع اين جوان دو تا دل داشته و دنبال عشق دومش رفته و مثل يك مرد دومي رو هم اختيار كرده و به خونه ي خودش برده تا با اين دو تا كد بانو يه زندگي سراسر خوشي رو شروع كنه البته كه چشم من آب ميخوره!!!!
ضميمه:البته كه شونه ي خودمو به شونش زدم...
ضميمه۲: قابل توجه بعضي ها كه گفته بودن مگه آدم ميتونه چند تا دل داشته باشه؟ خوب نمونش....!
و فردا دیگر نخواهم بود. برمی گردم... شاید با همان دلتنگی ها... به مقصد خواهم رسید با همان چمدانی که تمامم را گرفته و از فرط کهنگی درونم را به زمین خواهد ریخت و نمیدانم دلتنگی هایم را چگونه جمع میکنم...دیگر خواهم رفت و نخواهید دیدم... رفتنم طولانیست ... کمتر برایم نامه بنویسید!!! و خیابان ها را به نام من قدم بزنید . آری... نفس میکشم این روزها در هوایی که اصلا خوب نیست. کاش روزی بهانه ای برای دیدن باقی باشد...
ضمیمه:خدایی که فقط عربی میفهمد!
...و بیرجند و باز هم بیرجند با این دیوار های بلند و این کاج های خسته و تو رفته ی بارون خرده ی خیسش که تمام خاطرات دوساله ام را با تمام وجود به درونم می فشارد و چقدر سخت نفس میکشم بانو .. از پا افتاده ام... ساعت به وقت شب است که دارم قدم می زنم در این برهوت تنهایی و نم دار خیابان تو...چقدر باور کنم تنهای را ... ؟تمام خاطراتم را به تو مینگرم... به تنهایی... به شبهای سرد و به کیسوک های زرد و غمگین که در برابرم قد علم میکنند. این روزها چه شده ام و چه میشود مرا که در لحظه ی ورودم تمام وجودم پر میشود از تنهایی و خاطراتی که اصلا دوست ندارم...به آن شب برفی به ان شبهای برفی که هی می بارید و می بارید و من هنوز می خندیدم به تمام وجودم که پر شده بود از خونمردگی ها .بی حسی ها و وای ....نگو که دوست ندارم برایت این همه خاطرات زجر آور را بازگو کنم.اصلا مگر تو چه هستی ...؟ چه شد ... که تمام مرا گرفتی و حالا هم میخندی به همه ی زندگیم... بیرجند !!!لحظاتی که تحملش را فقط برای تو دارم .به کسی بر نخورد!! اما حتی کلاغ ها هم اینجا لانه نمیکنند .دیگر بس است و تو نیستی ... لحظاتم خالیست از تویی که دوسالم را با تو و تمام هیجاناتی که بیهوده بود ...بیهوده...گلویم پر شده از همه ی آن شبهایی که با تو گریه کردن رو دوست داشتم اما برایت بسم برو...
ضمیمه ی مشترک:من هنوز تاب خوردن توی پارک معلم رو دوست دارم...

