سپندار مزگان معنی همان کلمه فانتزی ولنتاین است که این روزها در بین دختر و پسرهای مجرد وول میخورد و با کادوهای لوکسی که بین هم رد و بدل میکنن یک سنت رومی رو یاد میکنن. اما درجمع کوچکی ازایرانیانی که خود این روز را با تاخیر سه روزه برگزار میکنن یعنی 29 بهمن ماه هر سال به نام (سپندار مزگان) نامیده شده است (روز گرامیداشت عشق) که در بین ایرانیان باستان مرسوم بوده و جای خود را به ولنتاین غربیها داده .جالب است که در این روز یعنی اسفندار مزگان.مردان , زنان و دختران خود را بر تخت شاهی نشانده و به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند.این جشن ها همیشه و همیشه در بین ایرانیان مرسوم بوده .اما توجه نکردن به آداب و رسوم اصیل خود بر ریشه اصالت چندین هزار ساله خود مهر فراموشی زده ایم.
حالا من به عنوان یک ایرانی روز سپندار مزگان که جشن زمین و گرامیداشت عشق است را به تو تبریک میگم.
ضمیمه:این عکس احسان سیدیه که میتونه در آینده ای نزدیک یکی از سوژه های عکسم باشه.اینم تو جنگل النگ دره گرگان ازش گرفتم.یادش بخیر دقیقا بعد از ۵ دقیقه یود که تصادف کردیم.
کاش تمام تلاشهایم برای روزی بود که در تاریکی قدم می زدیم.همان سربالایی بدون تیر برق که شاید زاویه ای از عمر من را کمی به سوی خود میکشاند ... نمی دانم و در این افکار گسیخته دراز کشیده ام و بر عریانی جسدم می اندیشم .به سیگاری که تمام بدنم را لکه دار کرده است ، انگار خونی را که مکیده ام در گلویم حبس شده است ، توان بلند شدن را از من گرفته و در سرمای زمستان پوستم را میکند.
به آن دخترکی فکر میکنم که با صورتی گلگون خندان است در نگاه پریشانی که گاه گاه وجودم را میلرزاند.
دراز کشیده ام و چشمانم را به سقف آبی اتاقی دوخته ام و ناگریز پتویی را به دور خود پیچانده ام که پُرزهایش خرخره ام را میجود. از فرط سرمایی که پوست انگشتانم رامنجمد کرده است.
دراز کشیده ام بر روی خودی که بی درنگ میکشاندم به تمام روزگاران خالی از همان کوچه تاریک، نمی دانم این چه سری است که انتهای کوچه پر از لب های مستی که شباته در پی وسوسه های تاریکی است.به همان راه پله های طولانی و وحشی و خود هزار روز برایش قصه مینویسم هر شب، تو اینگونه دلتنگ شدی و رفتی...
دراز کشیده ام بر روی همان تیرگی های بی خاطره ، همان سردی های بی امان در گذر، و سراپا میخزد در وجودم، در جسم سرد و شکستنیم، در تابوت زمان که بی وقفه توفق میکند.
هر از گاهی به خود می آیم، که نکند او سراشیب همه تیرگی هاست؟! راستی این تیرگی ها روزنی دارد که مرا دریابد؟
به دعوت یکی از دوستان راهی نمایشگاه عکس حسن سربخشیان در گالری ماه مهر شدیم. وقتی وارد کافه گالری شدم ، گرمی دوستان و هوای مه آلود حاصل از دود سیگار گرمی خاصی رو به فضا داده بود.سعی کردم به هر سختی که شده عکس های مستند زیبای سربخشیان رو به دقت نگاه کنم.همه ی عکس ها حاصل پنج عروسی محلی بود که از نقاط مختلف شمال و جنوب کشور رسم و رسوم عروسی در اون منطقه رو به نمایش گذاشته بود.
از این قضیه خبر نداشتم که او قراره عکس های هنر جویاشو تو اون جلسه نقد کنه.وقتی دیدم بچه ها عکسها و سی دی هاشونو واسه نمایش به یلدا معیری میدن .منم اون سی دی عکسی که همیشه همراه داشتم رو در آوردم و واسه نمایش تو نوبت گذاشتم. عکاس خبری AP که میتوان به جرات او را بعد از رضا دقتی یکی از عکاسان بزرگ ژورنالیستی کشور دانست. یک چهارم از وقت جلسه را به نقد عکس های من پرداخت .البته نمیدونم که کدام وجه قضیه رو در نظر گرفتین .اما جای تعریف نیست.چون نقد های او بسیار فنی و دقیق بود.مرسی از این همه حوصله و دقت.
ضمیمه: واسه عکاسی خبری هنوز راه زیادی دارم که فکر میکنم اولین قدمشو برداشتم.

