این آخرین عکس سال ۸۵ بود که در این وب سایت میذارم و تقدیم می کنم به محمد طاهری عزیز و همسر مهربونش برای همه ی بزرگی که تو این مدت واسه من انجام دادن.راه دیگه ای واسه تشکر کردن بلد نیستم...
دوربین ها رو زمین گذاشتیم .درست جلوی امام جمعه و سران و مسئولان استان ...وقتی شروع به نماز خواندن کردن .میشد چشاشونو دید که زیر چشمی به اون همه دوربین روی زمین دوخته شده. حدس میزدن که باز دارن چوب نفهمی یکی از زیر دستاشونو میخورن.
دوربین هایی که همه به اتفاق عکاس های مراسم چهل و هشتم برای ممانعت از عکاسی نماز ظهر درست وسط چهار راه شهدا روبروی نماز گزاران در حلقه ای کوچک مثل همیشه چوب ندانستن و درک نکردن هایی رو میخوردن که سالهاست به صورت یه رسم ارائه میشد و خوشبختانه یک شنبه گذشته جمع کوچکی از عکاس های مشهد در مقابل این رفتار زشت و ناشایست برگزار کنندگان نماز ظهر چهل و هشتم ایستادیم و ایستادن.تا متوجه باشند. آدم هایی هستند که برای دفاع از شخصیت فرهنگی و هنری خود توان ایستادن و مقاومت دارند.
آیا همیشه باید دنبال نشان دادن جایگاه ها باشیم ؟.باید به این فکر کنیم که ما چون در جایگاه بالاتری هستیم پس توان ممنوع کردن و بازداشتن از هر کاری را در مقابل جامعه داریم؟...خوب ما هم در یک اقدام معترض گونه به همه نشان دادیم . برای هر کاری نیاز به پست و مقام نیست.این آدم ها هستند که جایگاه خود را با شعور و معرفت و درک فرهنگی نشان میدهند.برای خیلی ها متاسفم که در نوک هرم مسئولیتی و حکومتی خود با واژگانی در مقابل نسلی می ایستند که همه ی این واژگان دیگر نه نشانی از ترس دارد و نه نشانی از تهدید .بلکه برابرشان بی اهمیت و خنده دار مینماید...
این اعتراض کوچک نشان از اعتراض گروه بزرگ عکاسان جامعه ایرانی است که هر روز باید شاهد روابط عمومی های ضعیف قشر مسئول در جامعه باشد و این دیگر قابل تحمل و تامل نیست .بلکه یک بی احترامی در برابر هنرمندان یک شهر و یک جامعه است .
بعد از اون افتضاح بازي كه واسه گرفتن مدرك و تصفيه حساب و گرفتن يه نامه دال بر اينكه من از طرف دانشكده هنر بيرجند به حوزه نظام وظيفه معرفي شدم داشتم بماند .حالا مستر حكاك آموزش دانشگاه هم تا چهارشنبه به من فرصت داده بود كه اون نامه رو براش ببرم و از قضا روز بعد يعني چهارشنبه كه با خيال راحت رفته بودم سر كلاس نشسته بودم.يه دفعه در كلاس باز شد ،دو تا چشم رو ميديدم كه داره دنبال شخصي به نام من ميگرده و صدا زد تو اين كلاس عامري داريم؟ منم بلند شدم و فهميدم كه باز يه گندي ديگه كاشتم.آره مستر حكاك چهارشنبه رو مرخصي گرفته بود و از من خواست كه تا ساعت 5 همون روز براش مدرك رو بيارم. حالا من نه تسويه حساب كرده بودم و نه دستم به رقيبي كند ذهن ميرسيد كه به اون بفهمونم ،بابا من اين نامه رو تا ساعت 5 امروز نياز دارم.حالا اخطارهاي آموزش دانشگاه هم بماند ،كه اين مدرك رو بايد تا 10 روز بعد از ثبت نام ميبردم ،نبردم!متاسانه بايد پرونده خالي رو كه هيچ مدركي توش به عنوان دانشجو از من گرفته باشن نداشت ميدادن دستم و خداحافظ.... بلاجبار كاراي تسويه حساب و پول رو به فائزه دادم كه انجام داد و برا كارهاي نهاييش همراه با چند تا توپ وگلوله اي كه از پشت گوشي ارسال شد ، همه در جهت فهموندن اون رقيبي بود ، بايد حتما ميفهميد من در يه شرايط خيلي خيلي نادري هستم.و اون بايد به من كمك كنه.... همه ي كارها انجام شد و من از اون دانشكده ي بد بويي كه هنوز هم توي دماغم وول ميخوره خلاص شدم.اما اون مدركه بايد بعد از طي حدودا 2 هفته بررسي كه آيا من مشكلي بعد از تسويه حساب ندارم و يا دارم و يا خواهم داشت به دست من ميرسيد .البته اين كارها در شرايطي انجام ميشد كه من حضورا اونجا باشم و تلاش كنم بلكه به نتيجه اي برسم... براي رفع مشكل به استاد زارعي زنگ زدم و ازش خواستم كه اين مراحل رو بذاره واسه بعد و اون نامه كه معرفي شدم به نظام وظيفه رو بده .اما دريغ از فهميدن همه اين گفته ها ،بعد از حدودا 30 دقيقه صحبت كردن كه بابا من اين نامه رو تا امروز ساعت 5 لازم دارم و ارائه ندادنش مساويه اينه كه من بايد با همون مدرك نداشتم از اونجا خداحافظي كنم ميگفت: حالا خودت بيا آقاي عامري يه هفته اينجا باش كارات رو انجام بده بعد راحت برو..منم به استاد معظمم گفتم مرسي استاد ... براي حل اين معضل بزرگ ناچار سراغ همون حكاك رفتم كه بابا من همه كارام رو انجام دادم اما نامه بعد از مراحلي كه در ميان اين مرحله ها فرستادن كارمنداي آموزش كل براي توزيع كارت ورود به جلسه كارشناسي ارشد و بعد از اون آزمون كارشناسي ارشده به دستم ميرسه .... ازم خواست كه با زارعي تماس بگيرم باهاش صحبت كرد و قضيه حل شد اون شماره فكس رو گرفت و قول داد تا نامه رو برام فكس كنه... من دوباره رفتم سر كلاس ...كارگاه هنرهاي سنتي داشتيم.5 ساعت كلاس بود كه من تنها تونستم 5 دقيقه رو سر كلاس بمونم..يا موبالم زنگ ميخورد يا اين كه از آموزش دنبالم ميومدن... استاد داشت طرح جديد ميكشيد كه من اونو اجرا كنم چون كلاس نبودم دوباره توضيح ميداد .موبايلم زنگ خورد و همه كلاس يهو به من نگاه كردن و استاد داشت منفجر ميشد ه ازش خواستم برم بيرون؟شماره نا آشنا بود .سلام كه كردم، زارعي پشت گوشي گقت: آقاي عامري ما نميتونيم كاري بكنيم خانوم رقيبي ميگه اين كار از طرف من انجام پذير نيست...چشامو بستم و هر چي به دهنم اومد به رقيبي گفتم. فكر ميكنم اونقدر صدام بلند بود كه بشنوه .از شدت سر درد توي راه پله ها نشستم و در حد انفجار به هيچي ؟؟!!!فكر مي كردم. دوباره سراغ حكاك رفتم ازش خواستم كه بابا اين رقيبي رو من ميشناسمش .بهش گفتم شايد من بايد ديگه از اينجا برم ؟... سر تكون دادو گفت با رقيبي صحبت ميكنم .زنگ زدم و باهاش حرف زد و توجيهش كرد كه بابا اين نامه هيچ ارزشي نداره و فقط معرفي به حوزه نظام وظيفه است. هنوز هم ميگفت كه نميشه من اين كار رو نميتونم انجام بدم.شماره آموزش كل رو گرفت و خواست با آموزش كل صحبت كنه كه شارژ موبايلم تموم شد و اونم رفت واسه ناهار. اين قصه تموم شدني نيست بابا....موبايل خاموش شد و من پين كد شو فراموش كرده بودم!! شارژر هم نداشتم. سيم كارت يكي از بچه ها رو گرفتم و در به در دنبال يه پريز برق كه بتونم موبايلم رو شارژ كنم. تنها نيم ساعت وقت داشتم چون نيست كه من خوش شانسم واسه همين دوستم كه شارژر رو داده بود بايد ميرفت كرمان.... بعد از ناهار خوردن حكاك گوشي رو بهش دادم كه دوباره تماس بگيره ،بعد از 15 دقيقه پشت خط موندن و مشغولي ،آموزش كل دانشگاه بيرجند مرحمت كرده و اعلام كرد كه كاراش انجام شده و براتون فكس ميكنيم... 5 بار سه طبقه دانشگاه رو برا رسيدن فكس بالا پايين دويدم كه يه كاغذ كوچيك رسيد و اون نامه اي بود كه من ميتونستم بدون اين همه مكافات بگيرمش اما متاسفانه يه سري آدم بي احمق ............. ضميمه:مرسي فائزه جان .تنها همين يه جمله رو ميتونم بگم ...
ضميمه2:من بايد دو ركعت نماز واسه آقاي حكاك بخونم كه هنوز....
ضميمه3:ميز كار وبلاگ من تنها يه صفحه واسه نوشتن داره و يه عنوان ديگه هيچي نداره ...
کودکانم به نگاه صبر در آستانه عید و در هوایی سوزناک چگونه درس میخوانند؟!. وزن خود را بسنجیم!.شاید تکرار آن همه آرزوها را برای خودمان قدغن کنیم...به این همه پای گذاشتن ها در مسیر لوکس بازارها را با چشمانی باز زیر پایمان را هم...نه ...شاید همین کودک روزی در سرمای برفی دیگر وزن شما را نسنجد و این ترازو تحمل وزن سنگین سرما را نداشته باشد چه رسد به این کودک که شاید روزها گرسنه سر بر بالین همین موزاییک ها گذاشته باشد....


