تبليغاتX
یک چمدان عکس کهنه

آخرین ایست گاه
چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 16:53

  

  کنار این خیابان بلند ایستاده نگاه میکنم به رفت و آمد های عابرانی که به تردید در خود میلولند. یکی به آن فکر میکند و آنی به این نگاه ...که عجب رستاخیزی است این کوتاه خیابان های بلند.ایستاده ام در انتهای این کوچه ی تاریک و دخترکانی که دست در آستین پسرانی عجول میبرند و خنده شان میگیرد از این بی اعتنایی.کمر به هم بسته و گره که شاید این تاریک کوچه تنها جایی خوب برای انزوا از آن همه شلوغی خانه های ترس باشد.درخشش لبانی قرمز و مست که با عبور یک فولکس زرد رنگ چشم هایم را در سایه های آبیش فرو میبرد.

ناخوداگاه اراده ام کور میشود و مجسمه وار ایستاده ... و حالاعبور میکنم برای مدتی و آنها شاید آنها تنها در بن بست تاریک کوچه ۱۳۴ برای لحظه ای زمان را از خود بی خود کنند.

گوشهایم تیز آن آوایی است که از حلقوم زنی در آشپز خانه پنجره باز وجودم را میلرزاند .به هوای پیر شدنش... ذرات ریز شیشه همراه با بخار و بوی غذامخلوط و در هوا معلق... و من گیج این رفتارم !!.

زمان هاییست که گذشت . من با صدای بوق اتوبوس ایستگاه آخر پیاده شدم برای همیشه. بوقی که هنوز در گوشم ادای آدم های بزرگ را در میآورد...

ـ انسان های دوست داشتنی با چهره ای مظلوم روزی برای آمدن شان در امان نخواهند ماند.آنها برای گوش دادن به صدای زنی تنها فقط اسارت را در مموری ذهنشان save کرده اند و درکشان نمیرود که آخر همه ی این مموری ها روزی ویروس ریشه زندگیشان را میخورد و آنوقت است که دیگر هیچ بازگشتی برای delete کردنش نیست.

عکس از :Nikolai Kuleshov

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
اتوبوس شب
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 16:58

  

 تنها مردی هستم که در یک اتوبوس مفرد و پیر نشسته ام .ردیف آخر .آخرین مسافر این اتوبوس...در مسیری پر هیاهو .تاریک و مخوف.خیابانی که تنها سوسوی چراغ ماشین هایست که با سرعتی عجیب چشمک میزنند در برابر این پیر تنها.اتوبوسی  با صدا های مهیب و کمری شکسته در پیچ خیابان خم میشود به هرسو.تنها در اتوبوس...نشسته ام و به پنجره های زخمیش نگاه میکنم.به خودم .که در انتهای یک لاشه محرک تکیه بر تکه های آهنی فرسوده داده ...چشم هایم را بسته ام .به روح این اتاقک خشک فکر میکنم.به روحی که هر آن با فرود آمدن در دست اندازهای خیابان. پرواز کردنش امکان دارد.خِر خِر میکند و از آخرین نفس هایش چند دقیقه دیگر باقی نمانده...به خودم برمیگردم .به صدایی که از گوش هایم فوران میکند.به تو .به او به همه ی این چراغ های زرد و قرمزو...

اینجا آخرین ایستگاه است!.اما نه او مانده و نه این راننده ی پیر.او مُرده است ...و انگار سالهاست که لاشه اش را بر این لکنده ی پیر چسبانده اند. من ...دراز میکشم در این خیابان بلند .آخرین بازمانده این راه دراز

به پَرتی میرسم.به کوچه ای پر از هیچ به گناهی که نکرده مجرم میشوم.من تنها مردی هستم که دراین اتوبوس زرد چرکی اجازه خروج ندارم.

آخر ایستگاه است.فریاد میزنم: پیاده میشوم آقا.در اتوبوس هیچ کس نیست...درمیان جمعیت تلاشم برای خروج از این اتوبوس بیهوده است ...بر میگردم .و هیچ جای خالی نمیبینم.من خودم را گم کردم .دنبال خودم میگردم آقا...

و اما عشق نظریه ایست باز و شفاف با نگاهی به عالم عشق و روابطی از این قبیل..

و اما عشق

عکس ها: گلاره قیدر زاده

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
کشگون و لذت زندگی
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 15:40
طبیعت کشگون...طبیعتی که هنوز این روزها خوابیدن زیر کرسی و روشن کردن بخاری کاری اجباریست. طبیعتی که واقعن بکر و دیدنیست.روستای کشگون، روستای کوهستانی و زیبایی که در انتهای جاده ای فرعی .منشعب از جاده چالوس و در ۶۵ کیلومتری کرج، در لا به لای کوههای البرز واقع شده است.

نشستن توی ایوون و نگاه کردن به منظره های این طبیعت بکرکه کمتر به چشمون میاد ...حسی مخملی که از سردی هوا به آدم دست میده و مجبورت میکنه که دنبال یه ذره آفتاب بگردی و اون موقعی که نوک انگشتای پاهات گرمای آفتابو لمس میکنه همه پره حس های عجیبیست که گاهی آدم دنبالش میگرده.جمعه هفته پیش دقیقن همه ی این حس های خوب تو وجودم وول میخورد.طعم نان تازه.ماست محلی و سبزی که تازه از باغچه چیده شده ...بوی چایی که روی آتیش دم کشیده و چایی که لیوان لیوان در خنکای این هوای تازه روی تخت نوش میکردم عجب حالی داشت.نشستن پای صحبتها و خواندن شعر های پروین اعتصامی ِحاج ناصر هم که دیگه تمام وجود آدم رو به هستی نزدیک تر میکرد.او عشق بازی میکنه با طبیعت.او خانه کلبه ایش رو با فرم های طبیعت درست کرده بود . آنچه که طبیعت را عوض نمیکند.حتی سقف خانه اش را هم با چوب پوشانده و به قولی این حس و حال فضا و مکان را از طبیعت نمیگیرد.حالا خوردن لواشک های ترشی که از همون درخت روبروی ایوان چیده شده هم ضعف آدم رو برای یک عصرونه بیشتر و بیشتر میکنه.حاج خانوم روی تخت بیرون از ایوون نشسته با عینک های ته استکانی قرآن میخونه و با تسبیح بلندش ذکر میگه .دور و برش پر از گنجشک شده .به قول خودش دوستای صمیمی من همین گنجشک هان.ظرف فندق رو جلوی من و امیر میذاره و با دست اشاره میکنه:اینها هم واسه اون درخته ...همه چی تازه.دلم میخواست برای همیشه اونجا بودم و زیر کرسی اتاق میخوابیدم که منظره ها و لذت زندگی کردنش این باشه که میبینین...

باهامون تا لب جاده میاد .راه پله هایی رو که با سنگ درست کرده رو به سمت بالا پیش میریم و توی دلم تصمیم میگیرم حتمن فصل گیلاس و فندق یه سری به اونجا بزنم.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |