تبليغاتX
یک چمدان عکس کهنه

پله ها
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 16:48
پله های سنگی

 لینک عکس در سایت عکاسی 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
سکوت
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 16:33

 

سکوت میکنم،در برابر جملاتی فضل آمیز و درشت گونه اما پوچ... 

سکوت میکنم، در برابر همه ی آن ها که حتی به خود هم وفادار نماندند.

سکوت میکنم، برای حرف هایی که خاک را به پا میداشت اما گوش های تو همچنان به دنبال سوراخ های دیگر است.

سکوت میکنم ،در برابر چشمانی پر از اشک که انتهای خود را گریه میکرد.

سکوت میکنم، بر استوانه ای مثل خود که گم شده است در این دنیای مجازی و شاید و تنها کمی بیهوده دنبال بچه ای میگردد برای بازی...

سکوت میکنم در حوالی این ظهر گرم و کسل برای خنک شدن در زیر این درخت کوچک.

سکوت میکنم بجای آنها که حرف هایشان با دیدن یک میکروفون به گُزاف گویی بدل میشود.

سکوت میکنم در برابر آنها که سعی میکنند دروغشان را در عالم معنی و با تفسیر المیزان در چهار گوشه ذهن انسان فرو کنند.

سکوت میکنم در برابر کسی که شاید گرمترین روز هایم را بر او بودم و او برمن.

سکوت ...و سکوت در برابر کسی که مردم را در بر گرانی به صبوری دعوت میکند و نمیداند که مردم سکوت میکنند مثل سالهایی که شنیده اند و دیده اند و اما نچشیده مرده اند.

سکوت میکنم در برابر مردمی که سالهاست عذاب میکشند از آن روزی که عذاب ندیده خود را به عذاب کشانیدند.

سکوت میکنم در برابر اعتراض هایی که در من مثل غده سرطانی بزرگ میشود و از ترس کشیده شدن در جناحی هر روز دردش را تحمل میکنم.

یک لحظه احساس:وقتی میری .پشت سرت نگاه کن...اشکایی که می ریزه منم من.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب
به مدرسه میرفت
دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 12:32
به مدرسه میرفت

به مدرسه میرفت ...دخترکی تنها که در یک صبح سرد قدم می گذاشت بر کوچه ی خاکی با دیوار های سرد و نمناکش...و نگاهی که سرد می شد، وقتی بیرون از آن پنچره ها در زمین گلی به مدرسه میرفت....

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
هم میهن. دوباره توقیف شد!
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:51

هم میهن 

روزنامه ای که برای رسیدن میوه هایش تلاش میکردند.اما نرسیده به فصل برداشت هم میهن را خوردند... و حالا تُف میکنند و میخندند با لبانی چرب ...این جا ایران است.چه کسی آزادی میفروشد؟!...


   

شرق : روزنامه «هم ميهن» توقيف شد. غلامحسين کرباسچي مديرمسوول و صاحب امتياز اين روزنامه درباره علت توقيف روزنامه به ايسنا گفت که دادسرا در ابلاغ کتبي اعلام کرده که مراحل دادرسي اشکال داشته است. کرباسچي درباره نحوه اعلام توقيف اين روزنامه گفت؛ «دادسرا طي يک ابلاغيه کتبي به ما گفته که ديگر روزنامه منتشر نشود. گفته اند که مراحل دادرسي اشکال داشته است بنابراين روزنامه نبايد منتشر شود.» وي درباره اينکه آيا موارد جديدي به عنوان شکايت مطرح شده است، گفت؛ «شکايتي به ما ابلاغ نشده است البته در حکم اشاره شده که بعد از توقيف هم مواردي به عنوان تخلف وجود دارد که پرونده اي در اين باره تشکيل شده است.» دادستان با استناد به دو مساله قرار توقيف موقت را صادر کرده است؛ «نخست اينکه قرار کيفري براي کرباسچي ابلاغ شده و او آن را دريافت نکرده است، دوم اينکه کرباسچي در جلسات دادرسي حضور نيافته است.» سيدمحمود عليزاده طباطبايي وکيل مدافع روزنامه هم ميهن به شرق گفته؛ «ماده 181 آيين دادرسي مي گويد که هرگاه متهم در دادگاه حاضر نشود و وکيل هم نفرستد، چنانچه تشخيص دادگاه بر حضور متهم نباشد دادگاه بدون حضور متهم به پرونده رسيدگي و حکم مقتضي را صادر مي کند. در رابطه با پرونده هم ميهن اولاً من حضور داشتم، قبلاً هم تفهيم اتهام شده بود، رسيدگي هم کاملاً قانوني بود. بنابراين اگر تصميم به توقيف بر اساس عدم ابلاغ قرار به متهم يا عدم حضور متهم در جلسه رسيدگي باشد اين تصميم مبناي قانوني ندارد.» معاون مطبوعاتي وزارت ارشاد هم درباره توقيف اين روزنامه به فارس گفته؛ «علت توقيف روزنامه هم ميهن بنا به اعلام دادستاني تهران عدم سير قانوني رسيدگي به پرونده قبلي اين روزنامه بوده است.» عليرضا ملکيان افزود؛ «مسير رسيدگي به پرونده قبلي روزنامه هم ميهن قانوني نبوده و از آنجا که بايد ملاحظاتي در اين پرونده رعايت مي شده اما نشده است، اين روزنامه به دستور دادستان عمومي و انقلاب تهران توقيف شده است. بديهي است رسيدگي مجدد به اين پرونده در دستور کار مقامات قضايي قرار دارد.» روزنامه هم ميهن در سال 79 به اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي، تحريک و تشويق افراد به ارتکاب به اعمال عليه امنيت و منافع کشور پيش از انتشار شماره 63 توقيف شد اما در روزهاي پاياني سال گذشته شعبه 1038 دادگاه عمومي تهران مدير مسوول هم ميهن را از اين اتهامات تبرئه و روزنامه را رفع توقيف کرد.

عکس ها به رویات علی خرد پیر  و کما.جایی برای توقیف شده ها 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
مهستی و یک ارتباط تازه
سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 15:25

 

  کمی اراده کنم چشم هایم را بسته ام و دیگر هیچ نمیفهمم ...اما نه این گرمای وحشی اجازه میدهد نه این دوری بیش از دلتنگی...

زن جوانی سوار بر ماشین، سیگاری را از جعبه نقره ای همسرش و فندک را از جیب مانتوی روشنش بیرون میکشد . با انگشتانی کشیده  سیگار را آتش میزند و گونه های نرمش را در نور آفتاب به هوای کام گرفتن سایه دار میبینم. اولین کام را با اندک دودی حواله خیابان میکند ...دستش زیر چانه ی کوچکش آرام میگیرد...

نگاهم از او دور نمیشود...زمان درست در ساعت سه و پنجاه و پنج ایستاده مرا دنبال میکند...

ترمز دستی را با دیدن تایمر چراغ قرمز میکشد. از آن آرامش کام اول خبری نیست. خوب میداند که زمان شبیه همان کام های پی در پی میمیرد...

عمیق و فلسفی با لبانی قرمز گون و با حاشیه هایی که دیگر نیست بر این بلند سیگار کام میگیرد و دستش آرام بین پاهایش کشیده میشود...و... سعی میکند گرمای بدنش را با تمام وجود در 5 انگشت دستش فرو کند . دود رقیقی از اتاقک فلزی ماشین خارج می شود ...و من احساس میکنم که نیستم...

بی حوصله و کمی آهسته در خود مرور میشود...به من نگاه میکند با لبخندی نه از روی دوست داشتن.و اما کسی چه میداند؟ با خودش در من حرف میزند.با نگاهی؟ و کمی عجیب...اخمهایش ملوسانه در هم گره میخورد و دندان های سفیدش که در لابلای شاخ و برگ درختان برق میزند...

روی فرمان پرادوی خود میلغزد .بوق میزند وباز نگاهی میکند . با خود حرف میزند .

ته سیگارش را تا نیمه نکشیده به خیابان پرت میکند ...و آرام درختان خیابان بر رفلکس شیشه ماشین سفید رنگش نقش میگیرد...

دیگر او را نمی بینم.ساعت از 4 کمی گذشته و تایمر چراغ قرمز در ثانیه 5 ایستاده نگاه میکند...کلافگی همه را در خود هضم کرده است.هیچ کس به خود نگاه نمیکند..بوق میکشند و افسر پلیس بی اعتنا با مردی که چراغ را رد کرده درگیر شده است...

به بیرون نگاه میکنم.آب از آب تاک نخورده لبریز است...کمی مکث میکنم.شیشه ماشین به نرمی صورت زیبای او را بر مردمک چشمم زنده میکند.لبانی شفاف.موهایی بریده بریده ی خرمایی رنگ، نفس میکشد در باد نیمه جانی که وزیدن گرفته است.

سیگاری را از جعبه فلزی نقره ای شوهرش بیرون میکشد ...با ناخن هایی به رنگ سبز لاک خورده ، سیگار را در مسیر رسیدن بر لبان نرمش آرام فشار میدهد...روی دندانهایش میگذارد و فندک را از جیب مانتوی صورتی خود بیرون میکشد...چشمش در مسیر خیابان به بیرون میچرخد.درنگاه من مکث میکند. من بی تفاوت به خود مشغول میشوم...

میخندد و با خود حرف میزند .صدایش به همان اندازه آرام است که من در خود فکر کنم!....ترمز دستی را میخواباند.بدون اینکه نگاهش از من دور شود ...

من تنها سیم هندزفری موبایلش را زیر شال نازک و هفت رنگ و زیبای او میبینم.با کشیدن یک بوق بلند .با صدایی که در گوشم سالهاست آرام گرفته رد میشود از تمام وجودم...

 

  تنها آرزو داشتم یه بار دیگه « توآخرین طبیبی» مهستی رو از همون کاست قدیمی گوش کنم که انگار سالهاست بغض کهنه اون صدا تو اون نوار قدیمی با خودش خلوت کرده...مهستی همیشه خواهد ماند ...با همان صدای دوست داشتنی.!

 

عکس از :DARIUSZ KLIMCZAK

 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
... و یک روز گرم
یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 15:33

  بوی یک خاطره

یادم میآید از آن روز از آن تقدیر کور و ناستودنی چشمانی خیره به من ...

منی که در تمام این قاب خالی نشسته ام..به انجماد کامل رسیده ام .در قطره های این سکوت و تنهایی...به شکل یک V کامل در آستان روز ۳ تیر ماه...

می نی بوس .برای آمدنش درست ۴۵ دقیقه است انتظار میکشم.یک مکعب مستطیلی که سرتاپایش را دود گازوئیل به همراه میکشد.

در تیز گرما زیر یک نیم درخت افسرده ای که انتظار دارد مثل پسرکان عاشق بر او تکیه کنم!...چند روز است گرما عجیب افسرده و برگ ریزش کرده .مریض است و من در نوار سایه ی باریکش خود را جمع میکنم و تنها امیدم این است که چشمانم از تابش مستقیم خورشید نجات یابد.

با چشمانی افسرده و لبی آویزان در سرابی که انگار حقیقتی هم همراه داردپیکر نیمه جانش را میبینم به رنگ زرد و آبی و ... شاید کمی زنگ خورده...

با اشاره دست میایستد و هزار صدایی که از ذره ذره پیچ و مهره های هرز شده اش به گوش میرسد.دستگیره را رو به پایین فشار میدهم .در باز میشود .نگاه میکنم به اتاقکی که هُرم گرمایش پلک هایم را تکان میدهد.نگران نیستم جایی برای نشستن هست.!صندلی جلو ..کنار راننده...با حرکت می نی بوس به صندلی میچسبم...

چندشم میشود از این چسبندگی بر صندلی چرم و مشکی ِ پر از چرک...

در انسجام یک رسدن خوبم...یک مشغله ذهنی مداوم.یک روح بلند ...شاید آرامم کند اما بی فایده است آقا و حتی خنده دار...این که در یک اتاقک فلزی با چرک و کثافت دنبال ذره ای خوش بینی برای آرامش؟

خیابان ولیعصر. این دراز راه مسخره تابستانی...ترافیکی که حالم را تا انگشتان پایم به هم میزند...

از هفتمین سیگاری که راننده از پاکت ونستون عقابیش بیرون میکشد تا عق زدنم که آخرین حالت درونیم قبل از غذای ظهراست...حالم به هم میخورد از این صندلی سمج که یا او به من چسبیده یا من به او . انگار قصد ندارد سر جایش آرام بگیرد؟.

دندانهایم را از شدت عصبانیت در اوج گرما روی هم فشار میدهم .

سیگار را وسط لبش گذاشته و فندک را روشن میکند .همانطور که یک چشمش را برای روشن کردن سیگار بسته نیم نگاهی به من میکند و به تمسخر با ردیف دندانهای سفیدش که با تنالیته ای زرد به لثه اش ختم میشود میگوید: هفته پیش بازش کردم .پیچاشو نبستم ...یعنی دو تا از پیچاش گم شده..خوب دیگه صاحاب قبلیش گم کرده و با کامی عمیق بر سیگارش سرش ر ابر میگرداند .سعی میکند دود سیگارش را با تمام وجود ببلعد..

پشت سرش دو زن چاق با همان خصلت زنانه در گرمای اتاقک فلزی . سعی در باد زدن خود را دارند .نال میزنند از این که نمیدانند با این گرمای هوا و چاقیشان چه کنند...

نه حوصله این مکعب زشت را دارم ...نه این راننده ی کثیف و نه این زنهای زشت و چاق را که مدام و ِر میزنند دم گوشم..

دارم فرار میکنم از این گرمایی که تمام بدنم را د رخود حل کرده .من دارم می یابم خودم را ...خودی که در انتهای این چشمهایش هیچ جز انبوهی از ماشین های لایه لایه نمیبیند...دارم هضم میشوم در ُهرم گرما و انگار زیر ناخنهایم بخار میکند همراه با گذر این ساعت های شور...

 ضمیمه: Five days later, Katie has died

 اسم عکاسشو نمیدونم.

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب