امیر پسر روانی همسایه کناری توپش را محکم میکوبد به نرده های فلزی پنجره .همان اتاقی که من وسط آن دراز کشیده ام.خوشحال است و بلند فریاد میکند.سایت ۲.۵ بعد از ظهر سگی است!!.فقط آرزو میکنم . این آخرین گل بازی باشد.
"عبور زندگی نام تک عکس راه یافته به جشنواره عکس مستند اصفهان"
کمتر از این هم نمیشد فهمید که این روز و آن روز ندارد.من خالی از احساسی هستم که در پیامک های طولانی میفرستند.یاد عاشقانه هایی که در دور هم نمیشود احساس کرد.خودی دارم که افتخارم داشتنش آن و توی که نداشتنش شاید... نه مرگ است و دیگر هیچ...
کتاب چسبیده به دستانم .نه خودی میبینم و نه این کلمات در هم را ....فقط جمله ها روزا روز برایم تکرار میشود .دقیق و شفاف مثل همین سیب گاز زده ای که چند روز است پشه ها برایش سر و دست میشکنند .
"از کنار شیشه های بلور و کمر باریک کوچک وسط اتاق تنها ته مانده شراب چند روزه ایست که سر کشیدنش مستی به همراه ندارد میگذرم..."

بگذراید نفس بکشد آن که در دیوار کور مانده است.
بگذارید در خواب مانده از تو حرف بزند این مرد شصت پیر .که تنهای تنها نشسته در انتظار خالی از هر چه نگفتن هاست.با او و از تکاندن هر چه در او هست حرف میزنم .از نشستن این تار کبود بر روی هر چه سخن هاست.
من تار میخواهم .من تار میخواهم برای نواختن هر چه در خود دارم .من تارم را گم کرده ام درست شبیه خودم.
همه رفته اند و من مانده ام و این کلاغک پیر ِدر انتهای درخت نشسته.با من و من با او و او در منی که این منم در او ،سایه افکنده است و عبور میکند از آفتاب، سیاهکی و عجب خوشی بودنیست در من....
فلسفه خواستن ها:تمام تار های این دو تار را برای چکیدن خون از انگشتانم پاره کردم تا مگر خون پاش نغمه ریز در من ظهور کند.
و فلسفه وجودی یک انسان:من خواب دیده ام .من خواب دیده ام که در انتهای آن کوچه.همیشه دختری هست که آستین بالا میزند برای پسران همسایه.من نمیدانم یعنی چه ؟

...و شرق این گو
چاپ گفت و گو با ساقی قهرمان شاعر ۵۰ ساله ی مقیم آمریکا که این روزها شهرت به سرکرده هم جنس بازان ایرانی مقیم آمریکا پیدا کرده در روزنامه شرق شنبه ۱۳ مرداد ماه بعد از گذشت دو روز به توقیف شدنش انجامید.روزنامه کیهان در صفحه دوم امروز خود با این تیتر (پذیرفتنی نیست )در مقابل چاپ شدن این گفت و گو موضع گرفت و ساقی قهرمان را یک ضد انقلابی و برادرش را سردبیر سایت گذار(ارگان فارسي سازمان سيا)نامید و درادامه آورده است «ساقي - ق»، مشاور فرهنگي(!) آن است كه در شهرهاي مختلف اروپا و آمريكا براي گروههاي اپوزيسيون شب هاي شعر برگزار مي كند!
من دارم از خود حرف میزنم تو کجای کاری آقا؟... و مرد جواب داد کمی آنور تر ایستاده ام...
در راستای اطلاع رسانی دقیق و شفاف سازی که این روزها در مجامع سیاسی و اقتصادی زیاد نقل میشود.بر این شدم که ریز نمرات را به همراه اصل کارنامه اینترنتی در اختیار آن دسته ای بذارم که مدتیه پیگیر ریز امتحانات اخیر شده اند.
در تمام طول ترم که حساب کردم سر جمع و پُر پُر بخوام حساب کنم ۱۰ ساعت رو در کلاس های تشکیل شده برای ۱۶ واحد ارائه شده حاضر شدم. که اون حاضر بودن هم خودش جریاناتی داره.از دیر اومدن و مینی بوس خراب شدن گرفته تا یک ربع آخر کلاس حاضر شدن و ملیح خندیدن و نشستن بر صندلی کلاس. البته در این بین زود هم سر کلاس حاضر میشدم.اما چه فایده که یا اون روز استاد نمیومد یا اینکه از بد حادثه امتحانی در کار بود...خلاصه گذشت تا به آخر ترم رسید.از تمام جزوات با اطمینان کامل هیچ جزوه ای رو در اختیار نداشتم.چهار درس ۲ واحدی که امتحان پایان ترم داشت و روزهای قبل از امتحان در پی جزوات تیکه تیکه شده بچه ها بودم.خلاصه با مشقت امتحان های کتبی هم گذشت.
۱۷ تمام برای تاریخ تحلیلی صدر اسلام.اولین امتحان .ارفاق به دلیل خود شیرینی و حمل نایلون حاوی برگه های امتحانی و تحقیق ها برای رساندن به سرویس استاد.و تاکید بر اسم و فامیل و خودمانی شدن برای فرو بردن در ذهن استاد.
۱۵ تمام برای درسی که فکر نمیکنم ۲ ساعت هم در کلاسش حاضر بودم.برای این درس اواخر کلاس برای حضور و غیاب ظهور میکردم و با خنده ای بر لب از کنار استاد رد میشدم و برای رسیدن به ته کلاس لحظه شماری میکردم.شفیعی استاد تفسیر موضوعی قرآن از ابتدای ترم همیشه نیم ساعت از کلاس رو در مورد امتحانش صحبت میکرد که قرار بود آخر ترم از بچه ها بگیره.برام سوال شده بود که با این درس ساده چی میخواد از تو این جزوش دربیاره.وقتی سر جلسه نشستم هیچی که یادم نمیومد بماند.این که سوالاش برام ناآشنا بود.البته اضافه شود این نکته که ۵ دقیقه هم دیر تر سر جلسه حاضر شدم.نگاه به برگه های دور و بر تمام محبتی بود که خدا اون روز برام در نظر گرفته بود.
تاریخ هنر جهان ۱۶ تمام.درسی که چند جزوه ای بود. وکلاس استاد به مطالبی غیر از هنر گذشت و خنده کنان به آخر ترم رسید و جلسه امتحان هم در مقابل دیدگان چشم عقابی خانوم مراقبی گذشت ترجیح دادیم وقت اضافه امتحان رو در حیاط دانشگاه سر کنیم.
۱۵.۵از همان جلسه اول مشخص بود که درسی چرت و بی معنی در پیش دارم.زیاد اهمیتی برام نداشت.و فقط استاد سعی میکرد درسشو سنگین جلوه بده.سر کلاس برای خود شیرینی و نشان دادن هییز بودنش از این تکیه کلام ها استفاده میکرد:توجه کن دخترم.گوش کن دخترم.ببین دخترم.و دور از این باور که کلاس این آقا چند پسر هم دارد.در یکی از جلسات بعد از استفاده از این جمله در تایید حرف هاش بلند گفتم (بله استاد.درسته).باید کلاس میترکید که این اتفاق هم افتاد و زارعی بزرگ فهمید که این کلاس جنس مذکر هم دارد اما با اون نگاه از پشت عینک مطالعش ریز ریز مولکول های منو به حافظه داد تا در آخر ترم در صورت نیاز مشکل رو حل کنه که خوب این کار رو هم کرد.امتحانشو خوب دادم.سیر تحول تاریخ کتابت.اما نمیدونم چرا نمره ای که داده عجیب منو مشکوک کرد.برای اعتراض با دو تا از دخترای کلاس پیشش رفتم .و او با اصرار نمرات و نمره ی تحقیقو نشون داد و اون موقع یقین پیدا کردم که اصلا برگه ها رو تصحیح نکرده.و بنده با ۵ نمره تحقیق به این مهم دست یافتم.دخترهای کلاس هم در یک روز تاریخی با مراقبی همراه شده و بدور از چشمان خدا با آخرین ورژن دست به تقلب زده و تعویض اوراق امتحانی هم هیچ مشکلی از دید مراقب جلسه نداشته.پایان امتحان با خنده های کودکانه از جلسه بیرون میومدند. غافل از این که استاد حوصله تصحیح رو نداره.و با اختلاف زیادی ثبت شده بود.نمیدونم !! شاید اون تقلب ها تقلب نبوده و از روی برگه هم و یا برای هم نمینوشتن.بگذریم.
اما جلسه اون روز برای پسر های کلاس که مراقبی رو شاهد بودن که در کمال وقار و خود باوری به سر میبرد .با چهره ی جدی تذکرات لازم رو به گوشمون فرو کرد.اما اون روز روز دیگه ای بود برای بچه های کلاس.قدم زدن مراقب در کلاس و عشوه ها و تکان های مکرر هیچ کس چشم ازش بر نمیداشت.کسی هم هوای تقلب نمیکرد البته این نکته را + کنم که بنده به دلیل یک سری جریانات. ملزم به گیر کردن در یک سوال ساده بودم.بنابراین سرم از روی برگه تکان نخورد.بگذریم؟....بگذریم
کارگاه طراحی سنتی با یک وعده صبحانه و ۴ عدد نون بربری برای صبحانه این درس کارگاهی به نمره ۱۹.۵دست یافتم .
خانوم رضوی استادی یاقوتی و دوست داشتنی.با هم خیلی دوست شدیم.بزرگ و مهربون.و نمره ۱۹ برای درس کارگاه نگار گری.
خودش میگفت اگه شاغل نبودی نمیذاشتم از زیر کار در بری .تو استعداد زیادی تو نگار گری داری و دقتتم بالاست.
ساعت۴.۳۰ بعد از ظهر از محل کارم اومدم بیرون.تا رسیدم لوازم التحریر و وسایل طراحی رو خریدم و رسیدم خونه ساعت۶ بعد از ظهر بود.هنوز دنبال طرح میگشتم که طراحی ذهنیمو انجام بدم.نمیدونم دقت کردین یا نه!! طراحی ذهنی و دنبال طرح گشتن.بگذریم.به هر فلاکتی از آرشیو روزنامه های بانی فیلم حمید، که دقیقا آخرین برگ روزنامه در آرشیو ۱ ماهه حمید بود یک عکس رو برای طراحی انتخاب کردم.پایان طراحی همراه با شکم درد و گرسنگی ساعت ۱۱ شب.هنوز ۲۰ طرح رو باید پاسپارتو میکردم.خوابیدن در ساعت دو و نیم شب و بیدار شدن برای رسیدن به موقع سر کار ساعت 8 صبح ،هم بخشی از این ساعتهای طولانی بود.
تقریبا همه رفته بودن و دوستان در تلاش برای دسترسی به من.استاد منتظر اینجانب برای ارائه کار ژوژمان.من در راه و تلاش شدید برای رسیدن به موقع درجلسه.بعد از یک سلام خیس و شرمانه.کارهامو پخش زمین کردم و استاد به کارها نگاه می کیرد و من به استاد نگاه میکردم.با خنده ای زیر ۱۶ به من گفت چند بدم خوبه؟منم گفتم استاد کارامونو نگاه کنید ،هر چی گرفتیم بالای ۱۷ .اونم بلافاصله در جمله ای که اون روز بارها تکرار کرده بود گفت:اگه بیشتر نگاه کنم نمرت میاد پایین که.!!؟ توی یه برگه نمره ۱۶ برام ثبت کرد.شاکی شدم و شوخی شوخی با هم رفیق شدیم و اما زمان ثبت نمره در ژوری اشتباهی نمره من رو ۱۵ ثبت کرد.گوشهام بلند شده بود.از حرارت زیاد و سرخی صورتم ترسید و برگه دوم ژوری رو بهم نشون داد.آروم شدم.اما همچنان از نمره دادنش و خنده های بی دلیلی که تو اون صورت تیرش نقش میبست چندشم میشد.
و بهتره در مورد نمره ۱۷ درس خوشنویسی هیچ حرفی نزنم.اونایی که من رو میشناسن خودشون متوجه میشن.
ضمیمه خرابکاری :این که درست دو هفته پیش همچین متنی رو توی صفحه بلاگفا تایپ کردم و بدون این که save کنم ثبت کردم .
خوب مدتها طول کشید متن تایپ بشه بنابراین از کاربریم خارج شده بودم.اون متن کامل تر و با حرارت بیشتری نوشته شده بود.سعادت نداشتین دیگه.شفاف سازیخوبی بود نه؟الانم تو همین صفحه کاربری دارم تایپ می کنم.![]()
ضمیمه دیگر : شفاف ٍشفاف

سلام...مادر.صدایم را میشونی؟...
...و مادر نان داد و خوردیم و هی بزرگ شدیم .حالا یادمان میرود از آن لقمه های کوچک و بند انگشتی که تا به دهان میگذاشت آرام بودیم و خنده هایی که لبانمان را پر میکرد از بوسه های مادر.به ما نان میداد و ما در کسر دقیقه نفهمیده جیغ میکشیدیم بر گرسنگی مان.حالا دیگر چه میخواهی؟...

ریز نوشت:عکس فوق در یکی از روستاهای کوهسرخ از توابع کاشمر گرفته شده .
خوردن حلال بردن حرام که شنیدید !.خوب این جمله رو بر عکس کنید روش جدید دزدی گازویئل و بنزین در دوران سهمیه بندی بدست میاید.



