





هر آنچه دیدنیست گفتنش گزاف گویی است.
به بهانه ۳۱ شهریور ماه تولد هما ، هدا و قبول شدن تو کنکور،رشته مترجمی زبان فخانسه که قول داده بودن برام شام بخرن.تولدتون مبارک



یادم میاد قولی داده بودم مبنی بر بارگذاری مطلبی در باب اورازان.این که قرار بود آن مطلب در مجله چلچراغ چاپ شود و من منتظر بودم که آن مطلب چاپ شود و اما بعد از سه هفته.این شنبه بلاخره با گزارشی از امیر هادی انواری و عکس های من چاپ شد.خب خدا قبول کند.
اورازان نام کتابی هم نام زادگاه جلال آل احمد است که او در سال ۱۳۳۳ نوشته است.روستایی با پستی و بلندی زیاد و در دل کوه هایی سر سبز و خوش آب و هوا.
(آن جا که خانه جلال تبدیل به اصطبل مادیان شده و باغ سپیدار جلال در مقابلت رخ نمایی میکند.میتوان حس کرد که تاریخ چگونه بر جلال آل احمد بزرگ میگذشته است.ساده نویس و صمیمی چون همین مردمان ساده و بی پروا... میتوان بوی داستان های کش دار و نم دار طنز آمیز جلال را در چهره پسر عمویش که حتی او را به خاطر هم نمیاورد ،حس کرد. با همان کنایه هایش و نگاهی که بر سرتاپای تو رمز آلود میکشد و همراهش خنده هایی معنا دار تحویلت میدهد.
نشسته بر پیشخوان حیاط ،ساده ،راحت و دور از هر احساس ناراحتی.درست روبروی خانه آل احمد با سیگارش تمام زیبایی این باغ را در یک کام همراه یک استکان چای می ببلعد ...
آنجا که با دعوت به یک لیوان چای داغ مجبور باشی کفش هایت را در خنکای سرد این دِه در آوری و مور مور سرما را در کوچکترین مولکول های سر اناگشتان پاهایت حس کنی و همانطور که درون دندانهایت میلرزی کنار این جماعت خنده رو بنشینی و حرف هایی را که بر دل مینشید گوش دهی.چه حس عجیبی است!!!.اینجا واقعا اورازان است.خنده دخترکان چشم آبی با دامن های رنگارنگ بلند که در طبیعت این روستا ، معشوق باز در لابلای درختان ، چشم هایشان را آبستن یک نگاه و صد خنده میکنند.لیوان چای را در دستانم فشار میدهم تا کمی گرمای از دست رفته را باز پس گیرم.بوی هر چه خوبی است اینجا میپیچد.بوی جلال ،بوی سیمین که سالها حافظه دار همه این پاکی ها بودند و حالا نشستن بر این تخت و چشم انداختن بر استواری سپیدارهای باغ ،چنان قامتی بر انسان می بخشد که خود را مغرور این تاریخ میبینی .دلم برای همه ی داستان های کتابهای ادبیات دبیرستانم با ترجمه و بی ترجمه اش کوچک و بزرگ میشود .انگار بهانه ایست برای باز شناخت اراده مردی که حتی با وجود سال ها نبودنش حسی بزرگ را در قدم زدن این کوچه های بی سرو ته به خود القا می کنم .من تنها برای بودن و نبودن کودکان که ریزاریز این ده چرخ میزنند با خنده ، با دوچرخه و گاهی هم با چادر های کوچکی که در دستان نرم و ضعیفشان همراه باد به این طرف و آن طرف میرود. احساس خوشحالی میکنم و این روسری های قرمز و آبی و تابستانی ، چشمانم را دنبال هر چه باد است میکشد.من دیوانه اورازانم.چون هم اینجا اورازان است و هم او اورازانی.
اورازان دیاری سبزین که نبودش برابر شکل نگرفتن نطفه جلال بود .مردی توده ای که در سال ۱۳۲۶و در انشعابی جنجالی از کج راهه ،خود را به مسیری هموار چون داستان نویسی نزدیک کرد و همان سال اولین داستان خود را با نام دید و بازدید نوشت.
آل احمد در ۱۳۲۷ در اتوبوس اصفهان به تهران با سیمین دانشور، مترجم و داستاننویس، آشنا شد و در ۱۳۲۹با وی ازدواج کرد. پدر آلاحمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سالها به خانه آنها پا نگذاشت.
پس از مرگ نابهنگام آلاحمد، جنازه ی وی سریع تشییع شد و دفن شد. که باعث ایجاد شایعاتی درباره ی سربهنیست شدن احتمالی او شد. همسر وی، سیمین دانشور این شایعات را تکذیب کرده است (گلشیری، ص ۱۰).
ضمیمه:درگیری های تو را داشتن از هر چیز برایم خوش تر و نمک دار تر است.اصلن گرسنه نمیشوم بانوی من.تو آن صبوری هستی که با تو بودنت سالها خوشی است. و این گم شدن زمان است.چقدر من این بی زمانی را دوست دارم.مثل تو...!!
وقتی حسین فاطمی اشباع دوربین میشود.
اصفهان.اختتامیه جشنواره عکس مستند اجتماعی.روبروی مجتمع فرهنگی استاد فرشچیان.
مورد سرقتی:سرقت روزنامه خراسان و روزنامه قدس از سری عکس های سید مجتبی خاتمی در شماره های خود طی روزها و ماه های گذشته و بدون توجه به حق و حقوق . قوانین کپی رایت و حتی دریغ از چاپ نام عکاس در کنار عکس استفاده شده در روزنامه نگرانی جامعه عکاسی مطبوعاتی را روز به روز بیشتر میکند. این کج راهه فکری آماتوریک در بزرگراه حرفه روزنامه نگاری و دور ماندن حقوق یک هنرمند عکاس نگرانیست که به یک فرم عادی در بین جامعه مطبوعاتی و حتی عکاسان مطبوعاتی بدل شده است.به طوری که به معدود اعتراض ها بی توجه اند و دغدغه فکریشان انگار در کدام مسیر فرهنگی چشم دوخته است؟!!! .مدیرانی که خود را دارنده یک موسسه فرهنگی و هنری میدانند.خود و موسسه شان را بسته فرهنگی یک شهر معرفی میکنند . انتظاری بیش از این است که خود را در صدر یک حکومت فرهنگی بشمارند و صدای هنرمند یک شهر را خواهان شنیدنش نباشند و وای بر این انسان های کوته فکری که در یک رسانه فرهنگی قلم می فشارند و ......کاغذ سیاه میکنند.از این همه ادعا چه سود؟










اصفهان.باغ پرندگان
قیافت شده مثل بچه پولدارا.وقتی سوار یه ماشین سفید رنگ میشی و اون عینک های مسخرتو میزنی، اونقدر خوشگل و با نمک هستی که نشه بهت گفت دهاتی.آره تو دختر خوبی هستی و از اون دخترهای زیبا تر هم عقب نیستی و نمیمونی.حیف که لهجه داری خانوم وگر نه نمیذاشتم یه لحظه هم تنها بمونی.عقدت میکردم .میشدی مال خودم.جدی میگم ها.باورت نمیشه؟.خوب خودت خواستی که من پیشت بمونم.بیام دنبالت و سوار ماشین سفید رنگت بشم.اون وقت تو همون عینکای آفتابی مسخرتو بزنی که من اصلن ازشون خوشم نمیاد.یادته ؟هی میگفتم برش دار میگفتی خوب حالا بذار برسیم تا ببینیم!!.انگار تمام زیباییت در چشمان بهت زده ات جمع شده بود.اما نمیدونم هر موقع هم که رسیدیم حرفمو فراموش کردی ...آخه چرا؟ مگه من دوست ندارم چشاتو ببینم .اصلن این چه زندگیه؟اگه بچه دار شدیم!، این خط ،اینم روش.حالا خود دانید ،من که گفتم نمیشه...تو هی کلیک کردی روی شکم من و هی فشار دادی که بابا این زندگی مال دو نفر نیست.
...حالا که این طور شد بیا بریم محضر عقدت کنم. خیالت راحت بشه دو تا بستنی هم میخوریم، میشیم درست مثل روز اول تو ماشین سفیدتو سوار میشی که من خریدمش ، منم کنار خیابون دست بلند میکنم و سوار میشم.تو هم عینک های مسخرتو میزنی ...فقط حیف که یه کم لهجه داری خانوم وگر نه...!!!
همگانی :راستی فلانی تو کجایی که من دنبال تو میگردم.اما تو میان زباله های سطل زباله دنبال من!!...واقعن اونقدر عروسک کثیفی بودم.؟
تقدیر نامه:مرسی از اونایی که مثل معلم های کلاس اولی ازپشت عینکشون دنبال غلت املاعی میگردن ولی این دانش آموز درست شدنی نیست .

آن روزها که دخترکی پای دار قالی نفس میکشید با خدا...با یاد هر آنچه نداشتن می خواندمش.با عروسک های ذهنی.با خاطرات کوچکی از چندین سالگی... یادت هست؟ خواب های ساده ای که آن روزها از هر بویی خوش تربود برایش. از هر نبودنی پاک تر... میبینمش پای دار قالی ، چشمان 8 ساله دخترکی که سو سو میزند در این تاریکی . بوی کاهگلی که حتی هوا را نم دار و نفس کشیدن را سخت میکند برای او... دیگر چز رنگ های قالی رنگی نمیبیند برای عاشق شدن.
اما او عاشق است !!! و دستانش عاشق تر. حتی در اتاقک تاریک چند متری روبروی دار قالی شعر میخواند ، گاهی هم به تو فکر میکند.و گاهی هم رادیوی کوچکش را باز میکند.او ترانه های تکراری را زیر لبان خشکیده اش زمزمه میکند .
روزها چند پله را بالا و پایین میرود تا ازبوی غذای ظهر طعمی بچشد.او تنهاست و گاهی عاشق میشود.
رضا، پسر همسایه ای که چهار سال از خودش کوچک تر است .همیشه با صدای او در آغوش این دار مینشیند. او تنها ، موهای خرمایی و کوتاهش را در آستانه در برای او به باد میدهد هر روز.گاهی هم گره میزند در یک رسم الخطی عجیب .او میترسد و گفتنی ها را با شانه فلزی بر تار و پود قالی چنگ میزند.
این زیر زمین تاریک و نم داریست که روزهایش بوی بودن و شب هایش بوی نداشتن یک جنس خالی از احساس است.
اما تنها قاب عکس دخترکی است که در پشت دار قالی سالهای سال بر بلندای دیوار اتاقک پسر همسایه ،تنها بر استواری یک میخ نحیف ایستادگی میکند .او 8 سال پیش، درست درهشتمین سال زندگیش ،با یک دار قالی انتهای زندگی خود را همان قاب عکس کهنه بیش ندید و مُرد.این تنها خوابی بود که رضا در انتهای ذهن خود و یک قاب عکس خالی دیده بود.
ضمیمه آخر: تو در بلندای یک شب طولانی برایم نشانه خوبی خواهی بود از زندگی رنگین ...
حیاط خانه سرد است و دم صبح...پتو را تا زیر سرم بالا میکشم .تاریکی مطلق و هوای خنک و مخملی که خواب آدم رو سه برابر تقویت میکنه.احساس میکنم پاهام قلقلکش میاد.پتو رو بلند میکنم توله گربه ای میبینم که سرشو از زیر پتو در آورده و به من نگاه میکنه.جا میخورم و با عشوه و کش و قوص دادن خودش از پرت شدنش جلو گیری میکنه.بغلش میکنم و روی بالش ولوو میشه.چشاشو میبنده و آروم باز میکنه.منتظره من بخوابم.همراهیش میکنم و سرم رو میذارم روی بالش. توی بغلم برق چشاشو نمیبینم.اوخوابیده.
چه فرقی میکنه آدم روی خط سفید وسط خیابون زیر یک ماشین رنو سفید له بشه یا توی جاده زیر یک کامیون قرمز بنز ده تنی با بار نوشابه زمزم؟!!!
آدم های بزرگ ساخته نمیشوند !!میپزند و خام میمیرند.
روزها را شب میبینم.دوست دارم روزها بیدار باشم و ستاره ها را ببینم.اما ستاره ای نیست.و این قانون طبیعت است.میگویند قانون وضع شده برای شکسته شدن.!!!
آن ها که مرده اند خوب میدانند . خیالشان برای ماندن راحت است.زیر بار هیچ نمیروند و پاک آرمیده اند.غم ها برای ماست.گریه ها برای ماست و اشک هایی که از سر نبودن و نخواستن ها می ریزد.فراموش میشود و زندگی از غم خارج میشود . این خاک ها ست که تازه بوی نم میگیرند.
آن ها که مرده اند میدانند .برای ماندن از هر چیز نه مرگ خواستنی است و نه مرگ آمدنیست.او در ماست و انگار که سالهاست مرا خورده و میخورد.این منم تنها، ایستاده در کنار قبری تازه و نمناک.ایستادنی که لرزه را بر من حاکم است.من حاکمیت را دوست دارم. من اینجا با این همه قبر کنار خودم ایستاده ام...بوی اذان و کمی آغوش گرم اما...این مرگیست و دوستی عزیز و من تنها...
برای خانواده ام هاشم .زهرا ، هما و هدای عزیزم .









به علت دیر شدن و استرس رسیدن به خونه سعی میکنم مطلب مورد نظر را فردا بارگزاری کنم.شرمنده.


