تبليغاتX
یک چمدان عکس کهنه

دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 0:51

بغض راهم را بسته

میخواهم به ماه سفر کنم

امشب ماه نداریم

تعطیل است آقا

و چند قدم آنورتر مردی صدا میزند

دربست تا جهنم...

 

 

 

 

 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
عنوان ندارم
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 12:22

پیغامی دارم هم اکنون برایت.از نو مینویسم.این همه واژه را تلخ در اغوش میگیریم.این همه سکوت را در گلویمان خفه میکنیم. واین دوری را سال ها در پی هم  به دنبال میکشیم.حالا من این دستم را دراز میکنم.درست دست چپم را که دوست داری.به دنیا نگاه کن.به همین نزدیکی.به دنیا نگاه کن و به این حضور و بوی بودنی که هرگز لمس نمیشود.

دارم فرار میکنم.برای رسیدن از هر چه با تو بودن است.دارم فرار میکنم برای  نشستن پای یک حوض خالی.

دارم برای بودنم از تو از ترانه از سیب و گاهی از نسیم کمک میگیرم.

به نوشته های کوتاه من فکر نکن.به خودی که در میان این همه واژه تکرار میشود نگاه کن...به آب، به ماهی و کمی به اتاق خالی از احساسی که نیست ..

قدم میزنم در این شبهای بی ماهی.اما ،هرگز سکوت نمی کنم. بدان که نه تو ماهی نه ماهی مثل تو…تا چیدن یک سبد ستاره با من باش..تنها، تنها، تنها و کمی آسوده تر.همه را میبینم.همه چیز را ..

با دستان از پشت بسته تنها لبهایم به تو میرسد!. پس، آغوشی نیست که در برت بگیرم و ....تمنایم آرزوست.

 

 

یک طرح:

دکمه های پیراهنم که باز مشود

کمی خودم را میکشم

در دستان یک زن

یک زن

یک زن

و او رد میشود از من

گاهی هم برخورد داریم...

 

 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
نانوشته های عمیق
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 11:11

همیشه حالم به هم میخورد از چرخ و فلک

بگو نگه دارند این چرخ فلک را

بگو فرشته ای بیاید

فروبرد انگشت اشاره ای ته حلقم

که فتنه ی همه این عناصر چهارگانه بخوابد

 

نه والس ناگزیر من

به دور ماه

نه رقص عریانی تن

به سمت تو

...

انگار سرنوشت جهان

دویدن است و نرسیدن

این آواره گی را دوست دارم به دور خود

 

این کوه چه میکند اینجا

روی سینه ام ؟

 از وبلاگ شکر تلخ

 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
شعر خوانی یک روز تعطیل
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 16:30

پرنده ی روشن

 

غروب هفتم دی،ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه رفتن

هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا

و قطره قطره باران به روی پیراهن

-مسافران گرامی !قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده میشود. لطفا

مرا ببوس ! در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای صوت خداحافظی و گریه زن:

چرا نمیشنوی التماس دستم را

کجای این شب تاریک میروی بی من؟

کسی دچار قطاری که میرود شده است

تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری ، که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر بخیر عزیزم، پرنده ی روشن

                                        

                                         جواد کلیدری

 

هی زن

 

مردی کنار گور زنش گریه می کند

مردی تمام حجم تنش گریه می کند

انگار ذره ذره فرو می رود به خاک

دارد برای گم شدنش گریه می کند

در سردی مکنده ی این گور گرگ خو

یوسف برای پیرهنش گریه می کند

هی زن!بلند شو ،دل من درد می کشد

احساس می کند که زنش گریه می کند

اما نه!او دراز کشیده است بی خیال-

از اینکه مرد با کفنش گریه می کند

یک عصر جمعه،سینی خرما،کلاغ – مرد

و آسمان که بر بدنش گریه می کند.

 

                                            نرگس برهمند

 

توصیف نامه :وقتی آدم ها برای شمردن ستاره ها انگشت اشاره شان را دراز میکنند از دور چه میبینی؟صف دراز و درهمی از سیخ کبیرت هایی که تازه آتش گرفته اند.حالا هم من دروغ میگویم .هم تو بیخیال نمیشوی...

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |
بودن یا نبودن مهم است؟
جمعه ششم مهر 1386 ساعت 14:36

  از خودم میپرسم لطفا هیچ کس از شما راهنماییم نکنید.فقط دستم را بگیرید تا از این طرف خیابان به آن طرف خیابان بروم.آن جا یک کتاب فروشی پر از چای و سیگار و آدم های سیبیل دراز و گاهی هم دختری جوان و مو بور با گونه هایی تو رفته در حال کام گرفتن از سیگار پیر مرد کتاب فروش است.و گاهی هم کافکا را مسخره میکند.چشمانم خیره میشود به او. نگاهش را بر میدزدد . میگوید آدم های بزرگ زاده نمیشوند ساخته میشوند ؟به این جمله تکراری فکر نمیکنم . احساس میکنم عروسک قلبم تیک تاک میکند و مشغول انتخاب یک ...!در لابلای کتاب هایش یک کتاب را انتخاب میکنم .روی میز آقای فروشنده میگذارم و او در کفه ترازو ، سنگ 2 کیلویی میگذارد و هزارو اندی از من میگیرد ،اعتراض نمیکنم وچند برگش را که خوانده ام بر میدارم و او قول میدهد مثل هفته های گذشته در قفسه ای مخصوص و جداگانه دور ازچشم مشتریان مراقب باقی برگه هایش باشد.با لبخندی که سمت چپ سیبیلش را بلا میبرد  نیم خیز میشود و دستم را محکم میفشارد.

صدای دو رگه و رعشه دارش را آرام بلند میکند و انگشت اشاره اش را آن طرف خیابان کمی با زاویه نشانم میدهد . منتظر تو هستند؟چشمانم در تعجب به جست و جوی آن طرف تاریکی خیابان کشیده میشود .دو چشم منتظر با رفله های عینک دور سفیدش که ته خیابان .در لابلای عبور کش دار نور چراغ خطر ماشین ها ،دست به سینه مالامال کسی را جز من نگاه میکند!؟.بدون عکس العملی در صورتم علامت خوشایندی را به فروشنده حواله میکنم.

به آن طرف خیابان میرسم . دختر مو بور با گونه های تو رفته سوار یک ماشین عبوری میشود و من انتهای این کوچه باریک را برای چند سال پیاپی تنها و با همین چند برگ کتابی که خریده ام میگذرم.این تنها کوچه ای است که درختان سپیدارش اجازه نفس کشیدن به من میدهند.

 ۱:آخرین برگ درخت جوانی جلوی چشمانم بر زمیم مینشیند .دوست داشتم چادر شب میرسید تا از عریان شدنش خجالت نکشد.حالا صدای ناله برگ ، زیر پای کودک گودی چشمانم را خیس میکند....من این روزها پاییزیم.

۲:نگاه که میکنی برقم میگیرد.من هیچ نمیبینم و تکرار میشوم برای خودم و تمام بدنم میسوزد.برق شما چند ولت است بانو...!؟

 

۳:دختری در این اتاق تنها نشسته است.کمی نگاهش میکنم.کمی به همین ستاره های چسبیده در ارتفاع سقف خانه.و گاهی هم خواب میبینم.

۴:ساده ایم مثل تمام آدم های حقیر و اما ساده...ساده ایم مثل همین پیزا فروشی که هیچ وقت نمیفهمد من دلم مرغ بریان دوست دارد.

۵:آدم های معمولی شبیه همه آدم های معمولی یک روز خودشان را بالا میآورند همراه همان پیزا فروشی که کودن است و نمیفهمد که من فقط آن شب هوس مرغ بریان کرده بودم.

۶:بودن یا نبودن آیا واقعن مسئله این است؟

ضمیمه:نمیدانم چرا این متن به هم ریخته شده؟؟؟

 

دست نوشته های تیر برق پیر.سعیدعامری | موضوع: | لینک مطلب |