تبليغاتX
یک چمدان عکس کهنه - عنوان ندارم



تیر برق پیر.سعیدعامری ; ساعت 12:22 روز چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

پیغامی دارم هم اکنون برایت.از نو مینویسم.این همه واژه را تلخ در اغوش میگیریم.این همه سکوت را در گلویمان خفه میکنیم. واین دوری را سال ها در پی هم  به دنبال میکشیم.حالا من این دستم را دراز میکنم.درست دست چپم را که دوست داری.به دنیا نگاه کن.به همین نزدیکی.به دنیا نگاه کن و به این حضور و بوی بودنی که هرگز لمس نمیشود.

دارم فرار میکنم.برای رسیدن از هر چه با تو بودن است.دارم فرار میکنم برای  نشستن پای یک حوض خالی.

دارم برای بودنم از تو از ترانه از سیب و گاهی از نسیم کمک میگیرم.

به نوشته های کوتاه من فکر نکن.به خودی که در میان این همه واژه تکرار میشود نگاه کن...به آب، به ماهی و کمی به اتاق خالی از احساسی که نیست ..

قدم میزنم در این شبهای بی ماهی.اما ،هرگز سکوت نمی کنم. بدان که نه تو ماهی نه ماهی مثل تو…تا چیدن یک سبد ستاره با من باش..تنها، تنها، تنها و کمی آسوده تر.همه را میبینم.همه چیز را ..

با دستان از پشت بسته تنها لبهایم به تو میرسد!. پس، آغوشی نیست که در برت بگیرم و ....تمنایم آرزوست.

 

 

یک طرح:

دکمه های پیراهنم که باز مشود

کمی خودم را میکشم

در دستان یک زن

یک زن

یک زن

و او رد میشود از من

گاهی هم برخورد داریم...